احساس خفگی کردم درد بدی دو طرف گلمو فشار میداد
رفتم توی حیاط روی ایوون نشستم
بغضم ترکید
اشک ریختم
اشک ریختم
اشک ریختم
به حال خودم ، برادرم ، خواهرم ، پدر و مادرم
انگار دیگه خانواده ای نیست
ما متلاشی شدیم
دور از هم با کوهی از مشکلات
من شکسته شدم
بریدم
انقد شکسته ام که هر تکه ام یک لبه تیز داره
حتی به کسی که بخواد بهم نزدیک بشه هم آسیب میزنم
لبه های تیزم ، اعصاب و روان نداشته ام هستن
بد خلقیا و افسرگیم هستن
درموندگی و 1م هستن....
ازت کمک خواستم
ازت کمک میخوام
خدایااااا
منِ ذرهِ هیچ رو دریاب
نجاتمون بده
به وجودت اعتقاد دارم
ایمانم قوی نیست
ولی به وجودت اعتقاد دارم
پس کمکم کن
از این برزخ نجاتمون بده
همیشه ازت خواستم بهم آرامش بدی
دعام برای بقیه هم آرامش بوده و هست
چیزی که نداشتم و ندارم
هیچی نمیخوام
فقط آرامشُ به زندگیامون برگردون
پدر و مادرم نجات بده
برادرم نجات بده
خواهرم از این همه گرفتاری در بیار بخاطر بچش که اونم مثل ما نشه....
خدایا
خدایا....
دیگه چجوری ازت کمک بخوام که بشنوی صدامو ؟!
که ببینیم
که معجزه ای بفرستی
و نجاتمون بدی....
خدایا کمکمون کن
یا رب نظری...........
دلتنگم
دلگیرم
لعنت به دنیایی که به جز غم چیزی برای ما نداشت
[ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱ ] [ 2:21 ] [
برچسب:
نویسنده: محمد زمانی