به حدی از درماندگی ، نا امیدی ، کلافگی ، حس پوچی رسیدم که فکر میکنم به مویی بندم
مشکلات برادرم قوز بالا قوز شده
و ایندفعه من بخاطر امنیت بچم کاری کردم که بابتش عذاب وجدان دارم ولی خب نمیخواستم بچم آسیب ببینه و بترسه
وقتی که با اون وضع دیدمش و ابرو ریزی ای که کرد
زنگ زدیم کمپ اجباری بیاد
کلی نعره زد داد زد، بچم از خواب پرید گوشش گرفتم براش قصه گذاشتم
۴ نفر آدم گنده بزور دست و پاش بستن و بردن
این وسط هی منو صدا میزد قسم میداد نزار منو ببرن
من دیگه بریدم
خسته ام از زندگی
کاشکی روز بدنیا اومدنم مُرده بودم
تپش قلب دارم
دست چپم از شونه تا مچ حس فلجی دارم
و انقد رفلاکس و دلشوره گرفتم که فکر میکنم دارم بالا میارم
انقد ضربه خوردم از خانواده که دیگه جای ضربه ای ندارم
پوک شدم
منتظر شکستنم
فقط بخاطر بچه خودم خلاص نکردم
برچسب:
نویسنده: محمد زمانی