
موضوع «اعتقادات» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. از یه جایی به بعد رفته رفته اعتقاد و ایمانم کم شدالان به جایی رسیدم که لب مرزم و به همه چی شک کردم انگار یه انگل درونمه پر از حسای بیزاری و نفرت و خشم و بی هویتی و پوچی... نمیدونم اگر وجود سام نبود آیا حاضر به ادامه زندگی...
ادامه مطلب
در ادامه، هر آنچه باید درباره «28 سالگی» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. یک بهار دیگه از عمرم گذشت و بهار دیگه ای شروع شده هرچقدر بزرگتر میشم درد و رنجامم بزرگتر میشن پشت سرمو نگاه میکنم از همه پستی بلندیا خودمو رد کردم هرچند همه پستی بوده و دست و پا زدن حالا که اینجام حس میکنم دیگه خیلی کم اوردمولی بازم مجبورم ا...
ادامه مطلب
اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «گفتار درمانی» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. چند وقتی هست که متوجه شدم سام موقع حرف زدن بعصی از حرفای یه کلمه رو چند بار تکرار میکنه مثلا ماماما ماماناز وقتیم مادرشوهرم گفت اخی این بچه که راحت حرف میزد چرا زبونش گیر میکنه یه وقتا ازوقتی مهد رفته اینجور...
ادامه مطلب
چند وقتی هست که متوجه شدم سام موقع حرف زدن بعصی از حرفای یه کلمه رو چند بار تکرار میکنه مثلا ماماما ماماناز وقتیم مادرشوهرم گفت اخی این بچه که راحت حرف میزد چرا زبونش گیر میکنه یه وقتا ازوقتی مهد رفته اینجوری شدهخیلی اذیت شدم و عصبیقبلش اونقدر روش مانور نمیدادم ولی از اون روز خیلی حساس تر شدمبلاخره یه نوبت انلاین از یه دکتر گفتار درمان گرفتم حدود ۴۰ دقیقه از واتساپ تماس گرفتن و تصویری صحبت کردیم با سامم حرف زد یه سری نکات رو گفت و در اخر نتیجه این شد که برای بررسی بهتر مراجعه حضوری داشته باشیم منم برای فرداش نوبت گرفتم بعد از مهد با علی بردیم کلینیک تا علی جای پارک پیدا کنه من و سامم رفتیم بالا داخل مطب و زودیم نوبتمون شد ، دکتر خواست که سام خودش رو صندلی بشینه و من اونور تر ولی سام قهر کرد ...
ادامه مطلب
سلام سام عزیزم دیگه نوبت واکسن یک سال و نیمبت شداز اونجایی که همه میگفتن واکسنش خیلی سخته و بچه خیلی اذیت میشه و تب شدید و... من خیلی میترسیدم و استرس داشتمیه روز که بابا خونه بود رفتیم مرکز بهداشت منم قبلش بهت استامینفون دادم که اذیت نشی ، اونجا گفتن که امروز نمیزنن و فقط یکشنبه ها و یه شنبه هاچون هر واکسنش برای ۵ تا بچس نمیشه و روز خاصی دارهخلاصه اصرار های من فایده نداشت و برگشتیمبابا شبکاریش عوض کرد با روز شنبه که یکشنبه خونه باشهچون محل کارش یکی دوساعتی فاصله داره من زودتر بیدار شدم تو رو از خواب بیدار کردم لباسات پوشوندم بهت یکم صبحونه دادم و قطره رو دادم و اسنپ گرفتم ۸ و خورده ای بهداشت بودیمگفتم صبح زود بریم که انروز روز واکسنه شلوغ نباشه و از گریه بچه ها بترسیحالا میخواستم کارت واکسن...
ادامه مطلب
همه چیز بدجور بهم گره خورده روز به روز اوضاع بدتر و غیر قابل تحمل تر و از کنترل خارج تر میشه...دیگه شورش در آورده از ریخت و قیافم افتاده خیلی ناراحتم دارم جان میدم براشصورت قشنگش از ریخت افتاده ( از خودم بدم اومد اون لحظه ای که دیدمت و از قیافت ترسیدم ، تو اون شکلی نبودینیستی نکن اینجوری نکن که همه ی ما رو با خودت به کشتن داری میدی )خدایا خسته شدم هرچی به گذشته و خانوادم فکر میکنم همیشه همین بوده مشکل مشکل مشکل ...نسل به نسل که جلو اومدن همه گند زدن به زندگیاشوننمیدونم دیگه باید به چی امیدوار بود.خدایا خواهش میکنم بسه دیگهخدایا ما نه ایوبیم نه با این همه فشار میتونیم سربلند از امتحانت در بیایم.خودمون میشناسم که میگم خدا جانم یعنی میشه یه روز بیام ...
ادامه مطلب
امسال روز زن متفاوته برای اینکه کم علاوه بر خانوم بودن مادر هم شدم پسر قشنگم این نعمت بخاطر وجود توئه ممنون که این حس خوب بهم دادی دوست دارم فرشته کوچولوی من اولین تبریک خودم به خودم میگم [ یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰ ] [ 1:31 ] [ ...
ادامه مطلب
امسال روز زن متفاوته برای اینکه کم علاوه بر خانوم بودن مادر هم شدم پسر قشنگم این نعمت بخاطر وجود توئه ممنون که این حس خوب بهم دادی دوست دارم فرشته کوچولوی من اولین تبریک خودم به خودم میگم [ یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰ ] [ 1:31 ] [ ...
ادامه مطلب
پریشب بحث خیلی بدی داشتیم اینکه رفتار این قوم چقد اذیتم میکنه دلم نمیخواد اگه یه روزی بچه دار شم طوری بزرگ شه که خیلی خط قرمزا رو نداشته باشه خیلیییییییی خیلییییییییی بد بود علی حواست باشهههه بههههه من به زندگیمووون به آیندمووون خودت میدونی چی میخوام پس بزار باهم بسازیمش...
ادامه مطلب
امسال اولین سال تحویلی بود که من و عشقم کنار هم بودیم و خدارو هزار مرتبه شکرالبته از اونجایی که اقاییم مرخصیش کم بود سال تحویل کرمانشاه بودیم و چون عروسی دختر داییم بود مجبور شدم من بمونم و اقایی برگرده خیلی دلتنگ.عشقمم کاش پیشم بود امیدوارم سالیان سال ارامش و خوشبختی و شادی برای همه و ما در پیش ...
ادامه مطلب
احساس تمایلاین حس تو ادما ممکنه نسبت به هر چیزی باشه تمایل به یه ادم خاص یه غذا یا حتی چیزایی که فکر کردن راجع بهشون یه فکر بده به هر حال قضیه ؛ تمایل داشتن یا نداشتنه تمایل به اینکه فقط مال تو باشه و لاغیر تمایل اینکه دلت بخواد خودش دستت بگیره بین ادما تمایل به اینکه تو شروع کننده نباشی وقتی...
ادامه مطلب
حتی نوشتنمم نمیاد دیگه :( از دست کلماتم کاری بر نمیاد اصن وقتی حرفمون گفتم متوجه اونی که تو قلبم بود نشد کلمات چه ارزشی دارن. اصلا این هیچ... وقتی برای اروم کردنم میخوای بفرستیم سمت بقیه بیشتر لجم میگیره من توجه و دوسداشتن تو رو میخوام نه اونا اصلا اصل موضوع تویی خود تو... و وقتی اون بقیه بخوان به تو نزدیک شن حال من بد میشه... متوجه ای؟؟؟؟؟ حالم بد میشه ... پس وقتی تو بغضم و میخوام با گریه کردن سبک شم همش نخوا توضیح بدم. من توضیحامو دادم و اونچه ازت میخواستمم گفتم حالاتو خودت سمتم بیاااا کس دیگه ای رو غیر خودت نمیخوام حالم بده ... خوبه که حداقل صدای نفسای من...
ادامه مطلب
امروز بابامم راه میفته بیاد رشت ... یکشنبه حنابندونه دوشنبم عروسی ایشالا تا اون موقع هیچ چیزی نمیشه خوشحالم که نزدیک میشه روز شمارمم نمیدونم چرا اینطوری شد ...22 م عروسیمونه. احتمالا اشتباه حساب کردیم ۱ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب
دیروز رفتم آرایشگاه مو ها و برو هام برای بار اول رنگ زدم قیافم خیلی عوض شد دوسداشتم این تغییرو . علی که اومد دنبالمون منو دید از قیافش مشخص بود که خوشش اومده ولی چون بقیه بودن فقط لبخند زد و گفت خوشگل شده مبارکت باشه بعدم که رفتیم خونشون موهام باز کردم کامل نشونش دادم اومد جلوم پیشونیم بوس کرد بغلم کرد گفت خیلی خوب شده دیشب شب خوبی بود... کنار علی بودن خیلی بهم ارامش میده. خدایا شکرت ۲ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب
دیروز خیلی حالم گرفته شد نمیدونم این حرفا چیه ما میخوایم زندگی کنیم طلا کم و زیاد باشه چه اشکال داره سر همین چیزا بحث شد من و آقاییمم خیلی ناراحت شدیم امیدوارم باز مسئله ای پیش نیاد و همه چی حل شه دلم برا عشقم تنگ شده ۱۱ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب
امروز رفتیم دنبال کارای آزمایش... به کلاس مشاوره نرسیدیم علی مرخصی نداره باید فردا خودم تهنا بیام کسلم گرمم هس فقط دلم میخواد زود تر عروسی برگزار شه... دعامون کنید ۱۰ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب
#حرف_حساب زندگی مثل یه پل قدیمیه... به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه... به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستت رو بگیره + پرم از دلتنگی ۹ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب
دیشب زیاد جالب نبود اصلا از این حرفای الکی خوشم نمیاد طفلی علیم مجبوره هم جو اروم کنه هم حواسش به من باشه هم غصه بخوره علیمم جمعه شنبه نداره هر روز باید سر کار بره روز تعطیلم نداره عروسیمون برگزار شه خیالمون راحت شه ۸ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب
از اینکه این مدت تا عروسیمون انقد غصه و فکر و خیال داشته باشم خیلی ناراحتم استرسو همه دارن ولی غصه که نیس شوق و ذوقِ... انشاءالله همه چی خوب پیش بره ۷ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب
راستش فک نمیکردم وقتی بیایم اینجا انقد دردسر و حرف داشته باشیم اصلا دلم نمیخواست این روزای اخر انقد دلم بگیره .... خدایا کمکمون کن نزار بیشتر از این ادامه پیدا کنه ۶ روز تا پایان دلتنگی...
ادامه مطلب